تبليغاتX
جاده سرگردان

بالاخره پست های عکس نوشت با کمک و همیاری شما عزیزان داره جون می گیره. در پست قبلی یکی از کارهای آنسل آدامز مورد بحث قرار گرفت. در این پست قلم زیبای دوست بسیار عزیزم خانم ندا کشاورز (قاصدک نقره ای) - که فکر می کنم ترانه های زیبا شون برای همه شما دریچه ای رو به دنیای احساسات آبی باز کرده باشه - ما رو به یک دنیای زلال و آبی می بره. همینجا جا داره از احساس و قلم توانمند ایشون قدردانی کنم.

از تمام دوستانی که در پست قبلی با درج نظراتشون به من محبت داشتن تشکر می کنم و این پست رو تقدیم می کنم به تمام دوستان و خوانندگان وبلاگ زیبای " و عشق صدای فاصله هاست ... ".

غرقه ی شبنم

نشونه های بودنت منو به رويا ميبره

سوار موجا می کنه بسوی دريا ميبره

تو آبی زلال تو غرقه ی شبنما می شم

دوباره دل ميبازمو اسير لحظه ها می شم

با هر نشونه حاضرم جونمو قربونت کنم

داد بزنم عاشقتم بهارو مهمونت کنم

بيا ببين بخاطرت درای دل رو بستم

واسه دوباره ديدنت به انتظار نشستم

بيا ببين که قاصدک بی تو داره می ميره

پراشو بسته و باز تو چنگ غم اسيره

يادت می آد که گفتی قاصدک های نقره ای مثل هميشه مهربون

حالا ميگم عزيزه دل بياو پيش من بمون

 

 

دختری با چشمان پر از دريا

 

دختر ، خسته از قدم های تکراری ، بدنبال جايی برای آرام گرفتن گشت . با پای چشمانش فرسنگ ها را درنورديد اما نيمکت خسته ای را که کنج ساحل انتظارش را می کشيد نديد . با خود انديشيد چرا قدم هايش تکراری و خسته کننده اند ؟! با اين دريای آرام ، اين نسيم خنک و جيغ جيغ مرغان دريايی خستگی معنی نداشت...دختر خم شد و کفش هايش را از پا درآورد ، خنکای ماسه ها تا عمق جانش دويد . گوئی تازه داشت دريا را لمس می کرد ، خرچنگ کوچکی چه ابلهانه سعی داشت از تپه پایِ دختر که انگار سد بزرگی بر راه بی پايانش بود بالا برود ، لبخند بی رمقی بر لبان دختر نقش بست لحظه ای چشمانش را بست و خودش را ياد آورد که گاهی ابلهانه تر از اين خرچنگ در زندگی سدهايی را شکسته بود و می شکست که اگر جور ديگری نگاهشان می کرد اصلا سد راه " او " نبودند و زندگی مانند ساحل دريا مسيرهای بدون سد زيادی داشت. چشمانش را که باز کرد خرچنگ را ديد که هنوز برای رد شدن از سد دست و پا می زد ، به آرامی پايش را بلند کرد و سد را شکست ، همان لحظه چشمش به نيمکت تنها افتاد . حال در آغوش نيمکت آرام گرفته بود و به دريا فکر ميکرد که آيينه آسمان بود و اکنون چه صبورانه محو تماشای آسمان شده بود . کاش آدم ها می توانستند آيينه وار عاشق هم باشند آنروز ديگر داشتن و نداشتن هاشان سد راه عشقی نمی شد که مرکبی برای رسيدن به اوست . دريا با لای لای صدف ها و مرجان ها و دختر با نوازش نسيم به آرامی سمفونی ِ خواب را زمزمه کردند ، دختر ديگر خسته نبود.

پ.ن۱: حتما وبلاگ زیبای خانم کشاورز رو ببینید. البته در این پست عکس من به زیبایی مطلب ایشون لطمه زده. امیدوارم که ایشون منو ببخشند.

پ.ن۲: عازم یه سفر کوچولو هستم و چند روزی از مصاحبت شما دوستان بی نصیب خواهم بود. دلم برای همه شما تنگ می شه. اما قول می دم از این سفر دست پر و با عکس های خوب برگردم.

پ.ن۳: از همه دوستان دعوت می کنم تا برای شماره های بعدی عکس نوشت من رو کمک کنند. منتظرتون هستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:48  توسط هیرا  | 

  آنسل آدامز در سال 1902, در سان فرانسیسکو به دنیا آمد. طی دوران کودکی و نوجوانی به آموختن پیانو پرداخت. نخستین عکسهایش را در 1912 گرفت و پس از ملاقات با پل استراند در 1930, تصمیم گرفت عکاسی را به عنوان پیشه خود اختیار کند. از آن زمان به بعد, کارهای عمده ای را به عنوان عکاس, استاد و مسئول بخش عکاسی موزه به انجام رساند. آنسل آدامز در پایه گذاری سه سازمان مشارکت داشت: در 1932, گروه f/64 را با همکاری کسانی از جمله: ادوارد وستن, ایموجن کانینگهام و ویلارد وان دایک تشکیل داد. در 1942, نخستین بخش ((عکاسی / هنر)) را در موزه هنر نوین نیویورک تاسیس کرد. در 1946, بخش عکاسی مدرسه هنرهای زیبای کالیفرنیا در سان فرانسیسکو را دایر ساخت. از 1934 تا 1971, کانون سیرا را اداره کرد. نمایشگاه های بسیار زیادی از عکسهای وی در ایلات متحده آمریکا و نیز بسیار از کشورهای دیگر برگزار شد. سخنرانی ها, کارگاه ها و آثار فنی آدامز از تاثیر گسترده ای برخوردار بودند. وی پدید آورنده کتابهای تصویرهای 1923 – 1974 آنسل آدامز, عکسهای جنوب غربی, گزیده عکسهای آنسل آدامز, عکاسی سرزمین پولاروید, یوسمیتی, گستره نور و کتابهای دیگری است که در انتشارات شرکت گرافیک نیویورک منتشر شده اند.
آنسل آدامز در سال 1984 در گذشت.

آن‌چه بيش از هرچيز در عكس‌های آدامز توجه بيننده را به خود جلب می‌كند تركيب عناصر، كنترل تاريكی روشنی و نمود موفقيت‌آميز بافت طبيعت است. آدامز بيشتر شهرت خود را مرهون عكس‌های تحسين برانگيزش از طبيعت است. وی به شكل ماهرانه‌ای بافت عناصر تصوير را حفظ كرده و بدين‌ترتيب با حضور بافت و نيمسايه‌ها عكس سياه‌وسفيد را همچون عكسی رنگی، گويای جزئيات ساخته است.

آدامز پيرو عكاسی صريح و بی‌واسطه از طبيعت بود. در اين شيوه، عكاس ذات سوژه را مورد توجه قرار داده و با ايجاد تركيب‌بندی‌های زيبا و به‌قاعده پايه و بنيان عكس را شكل می‌دهد. عكاسی رئاليستی يا بی‌‌واسطه جهان را بازنمودی از جهان معنا می‌داند و بنابراين زيباترين شكل عكاسی را بيان مستقيم و بی‌كم وكاست سوژه می‌داند و در اين‌جا سوژه همان طبيعت است. در اين تصوير و ديگر عكس‌های طبيعت آدامز، انسان يا هيچ پديده انسانی وجود ندارد. هرچه هست طبيعت بكر است كه قبل از حضور انسان شكل گرفته و اكنون توسط او در معرض نابودی و فناست و شايد حتی روزی اين عكس‌ها تنها يادگار باقی مانده از طبيعت باشد.

طبيعت آرام و زيباست. خود را با هر پديده‌ای سازگار می‌كند و اين خصلتی است كه انسل آدامز در اين فريم ساده و قابل ستايش نشان داده است. با آن‌كه تصوير سياه سفيد است و عاری از حقه‌ها و تكنيك‌های عكاسی. بيننده را به خود جذب می‌كند.

کادر بندی و کمپوزیسیون بسیار زیبا تصویری دلنشین را ایجاد کرده است.  هر چند کنتراست زیاد ابرها و خطوط شکسته کوهها کمی احساس تشویش در ذهن به وجود می آورد اما خط منحنی و آرام رودخانه بیننده را به آرامشی پایدار فرا می خواند. کنتراست شدید که از ویژگی های عکاسی انسل آدامز است جلوه ای خاص را به طبیعت می بخشد. این کنتراست باعث شده در نگاه اول خط ایجاد شده توسط رودخانه را ببینیم. این خط که از قطر کادر می گذرد و از خطوط قوی در ترکیب بندی است چشم را به بالای کادر سوق می دهد. حرکتی بسیار نرم که باعث چرخش چشم در طول کادر می گردد. در بالای کادر به خطوط شکسته کوهها و ابرها می رسیم که حرکتی بسیار تند و پر از تشویش را در ذهن تداعی می کند. و همین تضاد در پدیده های طبیعی را به خوبی بیان می کند و اگر مقایسه این دو نبود شاید آرامش رودخانه و یا خشکی و خشنی کوه معنایی نداشت. کادر بندی به گونه ای است که تمام خطوط بصری ایجاد شده باحث حرکت چشم در کل کادر شده و توازن کمپوزیسیون و انتخاب کادر تقریبا مربع حس تعادل و ثبات را در بیننده ایجاد می کند.

در کل آقای آدامز از یک سوژه نسبتا معمولی در طبیعت به گونه ای انتخاب کادر کرده که هر بیننده ای را وادار به تحسین می کند و وظیفه عکاس همین است. به قولی آنچه زیباست خود زیباست. آنچه را که باید زیبا باشد آن را بیافرینیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:42  توسط هیرا  | 

دوستان عزیز سلام

چند وقتی است که با خودم فکر می کردم. کمی از این روند تکراری وبلاگ نویسی خسته شدم. با خودم فکر می کردم که باید طور دیگری دید. کمی نگاهم رو عوض کنم. می دونید همه ما یه مطلب می ذاریم و دوستان میان و نظر می دن. نظرها هم معمولا اینطوریه که "زیبا بود. به منم سر بزن." و یا "خیلی خوب بود. منم آپم" و از این جور حرفها و تعارفات. خوب از این ریتم تکراری خسته شدم. البته بعضی از دوستان هم مطالبی رو ذکر می کنن که بسیار جالب و مفیده که از همشون سپاسگذارم.

می دونید خیلی دوس دارم یه بحث های جدی و به دور از تعارفات داشته باشیم. برای اونها هم که فقط می خوان بنویسن "خوب بود" سیستم نظرخواهی هست و می تونن نظرشون رو اونجا درج کنن. از این به بعد تصمیم گرفتم هر ماه یه مطلب با عنوان "عکس نوشت" داشته باشم. در این مطلب یه اثر نقد خواهد شد. البته بخش اعظم این آثار رو عکس تشکیل میده. عکس هایی از عکاسان مطرح دنیا و یا دوستان خودم و یا حتی عکس هایی که در وبلاگ ها می بینم. حتی ممکنه یه وبلاگ رو از نظر محتوی و ظاهر از دیدگاه خودم نقد کنم. این رو هم اضافه کنم که من فقط نظرات خودم رو می گم و این دلیلی بر درستی یا نادرستی اونها نیست. بسیار خوشحال خواهم شد که شما هم در این کار منو کمک کنید و نظرات خودتون رو بدون هیچ تعارفی بنویسید. و یا حتی می تونید وبلاگی رو معرفی کنید و همه با هم نظراتمون رو در مورد اون بنویسیم. در هر صورت خیلی دوس دارم اینجا محلی بشه برای یه کار گروهی. هر کسی نظرشو از دیدگاه خودش می تونه بیان کنه.

همینجا از همه دوستان خوبم و مخصوصا خانم مریم اسدی. قاصدک نقره ای. عکاسباشی. هادی جعفرزاده. جواد بیژنی. هادی پورنصیر و ... صمیمانه دعوت می کنم تا منو در این پست ها کمک کنن.

پ.ن : روند کاری که در نظر گرفتم به این شکله که این هفته رو یه مطلب می نویسم و برای هفته های بعد اگر کسی آمادگی داره خودش می تونه داوطلب شه. می تونه خودش یه عکس انتخاب کنه و یا من این کار رو انجام میدم. و هر کسی با احساس خودش می تونه در مورد عکس انتخابی توضیح بده. مثلا من از نظر عکاسی و یا قاصدک نقره ای و خانم اسدی از نظر احساس و شعر. اگر هم برای هفته آینده کسی داوطلب نیست من خودم از بین دوستان کسی رو دعوت می کنم. امیدوارم دوستانی که دعوت می شن این دعوت منو بپذیرن و کمکم کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:40  توسط هیرا  | 

رفتن یکی از قوانین بزرگ طبیعته. نمی شه جلو اون رو گرفتن. ما هممون در حال رفتنیم. حتی تمام سلول های بدنمون. پس باید رفت. اگر نرویم مرده ایم. آدمهایی میان و میرن. و فقط از اونها یه اثر و یه رد پا به جا می مونه. حالا بستگی داره این اثر چه قدر پر رنگ باشه. هر چه پر رنگ تر دلنشین تر. نباید به دلیل رفتن فکر کرد بلکه خود رفتن مهمه. خاطرات تنها زیبایی بعد از رفتنه. خاطرات بخش اعظم ذهن ما رو تشکیل می دن. خاطرات همیشه خوبند و این نوع نگاه ماست که اونها رو تبدیل به خاطرات شیرین و یا تلخ می کنه. نفس خاطره زیباست و اگر خاطرات نباشند مطمئنا ما هم وجود نخواهیم داشت و زندگی بی معنی خواهد شد. همینکه من با شما از طریق این صفحه حرف می زنم یک خاطره در ذهن به جا می ذاره. همینکه مطالب شما دوستان رو می خونم یک خاطره زیبا به جا می مونه. همینکه ترانه های زیبا و دوست داشتنی خانم اسدی رو می خونم یه حس دوست داشتنی بهم دست میده. وقتی قاصدک نقره ای با اون احساس رقیق و زلالش از من دعوت می کنه که مطلب جدیدش رو بخونم انرژی می گیرم. وقتی عکسهای دوست داشتنی هادی. جواد و عکاسباشی رو می بینم به وجد میام. و همه اینها خاطراتی از خودشون به جا می ذارن که احساس دوست داشتن رو در من زنده می کنن. همین باعث می شه که وقتی آخرین پست قاصدک نقره ای رو می خونم قلبم براش می تپه و باعث می شه این پست رو بنویسم. این عکس رو تقدیم می کنم به قاصدک نقره ای که همیشه احساسی زلال رو در پس نوشته هاش می بینم. احساسی سبز سبز ...

رفتن همین قدر که نزدیک نباشد کافیست. گامی فراتر از قدم باید برداشت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:44  توسط هیرا  | 

بعضی وقت ها تا میام در مورد حس و حالم راجع به عکس ها بنویسم زبونم بند میاد و فکرم هنگ
می کنه.

بدون هیچ توضیحی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:50  توسط هیرا  | 

عجب دنیاییه این دنیای مجازی. می تونی اونقدر دوست پیدا کنی که هیچ کس فکرشو نمی کنه. می تونی با آدمایی دوست شی که حتی خودت هم فکرشو نمی کنی. امروز داشتم وبلاگ یه دوست عزیز رو می خوندم. وبلاگی سرشار از یه احساس بی نظیر. احساسی که اونقدر رقیقه که تو رو به دنیای تصاویر می بره.

خلاصم کن تو این اتاق خالی / خلاصم کن تو این مرگ مقدس ...

وقتی این ترانه رو می خوندم یه سری تصاویر از جلو چشام می گذشت و به یاد یکی از عکس های خودم افتادم.

بگو راحت بگو خدانگهدار / برو با غربت جاده یکی شو ...

این پست رو فقط به خاطر این نوشتم که بتونم احساسمو از خوندن اون ترانه بروز بدم. خوشا به حال اونهایی که از دیدن و خوندن احساسشون برانگیخته می شه ...

می تونید ترانه کامل رو که یکی از سروده های خانم مریم اسدی است اینجا بخونید.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:46  توسط هیرا  | 

" سلام. از تهران اومدم. تشریف دارن".

حتی اسمشو نمی دونی. فقط تعریفشو از بچه ها شنیدی. اولش باورت نمی شد. فکر نمی کردی چیز زیاد جالبی باشه. فقط به خاطر اینکه حرف بچه ها رو زمین نزده باشی تا اینجا اومدی. اما الان که دم در خونش ایستادی یه جورایی تو خودت نمی گنجی. دوس داری هر چه زودتر بیاد و تو رو بپذیره.

" دارن نماز می خونن. چن دقیقه دیگه بیاین." " اشکالی نداره. منتظر می مونیم تا نمازشون تموم شه."

میگن ارتباط باهاش یه کم سخته. اما تو شهر همه میشناسنش. هر جا میره همه بهش سلام میدن. حتی از دور هم مشخصه که خودشه. اونها هم تا حالا داخل خونش رو ندیدن. نمی دونی داخل چه شکلیه. شاید اینجوری نباشه.

"سلام. بفرمایید. چرا اینجا وایستادید. بیایید تو."

وای محشره. تا حالا اینطوریشو ندیده بودی. هر چی که فکرشو بکنی اینجا هست.

وای یه دنیا رنگ ...

"چه طوری اینا رو جمع کردی؟"

"هر چی که میدیدم قشنگه اینجا می زدم. هر کس هم که سفر می رفت می گفتم برام یه چیزی بیاره. الان هفت دست لباس دارم. هر کدومشون یه رنگه. حتی کفش هامم رنگ کردم تا با لباسام یک رنگ باشه."

وقتی ازش می پرسی چرا؟

"خیلی تنها شده بودم. هیچ کس به دیدنم نمی اومد. اما الان حتی خارجی ها هم میان. میان تو خونم. دیگه تنها نیستم."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:42  توسط هیرا  | 

رنگش پریده. انگار درد می کشه. زیر بغلش رو می گیری که نیافته. داره از حال می ره. فریاد می زنی : "سریع زنگ بزن یه ماشین بیاد". با سرعت رانندگی می کنه. بوق های ممتد. هیچ بهونه ای رو برای دیر رسیدن نمی پذیری.

"تخت خالی نداریم" . هر چه اصرار می کنی به نتیجه ای نمی رسی. انگار اصلا کسی صدای تو را نمی شنوه.

دوباره بوق های ممتد.

"من نمی تونم جای دیگه ای ببرمش. باید اینجا قبولش کنید". تو دیگر حرف اونها رو نمی شنوی. باید قبول کنند.

نفس راحتی می کشی. کمی خیالت راحت شده.

یه پتو. کمی غذا و یک کتاب با خودت می بری. تا صبح می تونی اون کتاب رو تموم کنی.

"حالت بهتره؟ " رنگش کمی برگشته. چشاش باز شدن. خیالت کمی راحت می شه. نگاهی به اطراف میندازی. همشون یه جورایی دارن درد می کشن. احساس می کنی که خودت هم داری درد می کشی. اما یه چیز عجیب نظرت رو جلب می کنه. "باید برم یه سیگار بکشم".

نمی دونی اینا دود سیگاره یا بخار دهان. یه دفعه تنت می لرزه. سردت می شه. زیر پات لهش می کنی. اما هنوز یه نور کوچولو ازش مونده.

خیلی دوس داری باهاشون کمی گپ بزنی. یه چایی بهش تعارف می کنی. زیر سرش کوتاهه و بالشت رو میذاری زیر سرش. لیوان چایی رو به لباش نزدیک می کنی و اون یه قلپ می خوره.

"پتو و بالشتو یادت نره! " . فقط به فکر اینی که رنگ داشته باشه یا نه. قدم هاتو تند تر بر میداری. هر چی زودتر برسی بهتره. ممکنه بخوابه.

" خوابیدی؟". " فردا می تونین ببریدش". خلی دوس داشتی بیشتر می موندی. یه چایی می ریزی و بهش تعارف می کنی. بهت می خنده. ایندفعه زیر سرش کوتاه نیس اما بازم تو لیوان رو به سمت دهانش می بری. " تا کی اینجایی؟" . واقعا چه طوری می شه تا آخر عمر تحملش کرد. دور مچش حسابی ورم کرده و قرمز شده. اما رنگ از کل محیط پریده. هر چی تلاش می کنی هیچ رنگی ثبت نمی شه. سیاه و سفید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:14  توسط هیرا  |