تبليغاتX
جاده سرگردان

منم به بازی آرزو ها دعوت شدم و آرزو می کنم که:

۱- تمام دوستانم همیشه شاد باشن و خنده هاشون رو درک کنم.

۱- بتونم یه عکاس موفق از دیدگاه خودم بشم.

۳- بتونم معنی دوست داشتن رو درک کنم.

۴- بتونم دوست داشتن رو به نسل بعدی خود بفهمونم.

۵- همیشه خندیدن رو ببینم تا گریستن.

منم به نوبه خودم این افراد رو به بازی آرزو ها دعوت می کنم:

قاصدک نقره ای

رویا

مریم اسدی

مجید نصرآبادی

ایلیا

مهاجر

عکاسباشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:36  توسط هیرا 

از همه دوستانی که در پست های عکس نوشت به من کمک می کنن و با درج نظراتشون دریچه ای جدید برام باز می کنن. ممنونم. بدون حضور شما عزیزان هیچ چیزی معنی پیدا نمی کنه. از حضورتون سپاسگذارم و این عکس رو تقدیم می کنم به همه اونهایی که نمی شناسمشون و دوسشون دارم .

 

ای آسمان ابرهایت را بردار برو .ابرهایت باعث آن شدند که من در تنهایی خود به آخرین روزهای بهاری در این غروب غم انگیز چشم بدوزم.ای ابرها بروید دیگر نمی خواهم ببینمتان بیهوده غرش مکنید بیهوده بوی اندوه نگیرید این برکه شما را اگر منعکس کرده بدانید از اندوه ندیدن خورشید است.وای چه احساس سرمایی می کنم.سردوتلخ.غروب آفتاب مرگ شاعر را به یادم می آورد.

با سپاس از دوست خوبم نسیم (نویسنده وبلاگ آنکه بر جا ماند) به خاطر نوشتن این متن زیبا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 17:47  توسط هیرا  | 

پست های عکس نوشت با کمک و همیاری شما دوستان به شماره سوم خود رسید. لازمه برای دوستانی که چگونگی شکل گرفتن این پست ها رو نمی دونن توضیح بدم که در این پست ها هر کسی در مورد عکس ها چه از نظر تکنیکی و چه از لحاظ احساسی نظرش رو می نویسه. این نظر ممکنه نقد تکنیکی عکس باشه و یا بیان احساس درونی پس از دیدن عکس. همینجا دوباره از تمام دوستان عزیزم که مایل به همکاری هستند دعوت می کنم تا منو در این راه کمک کنند.

عکس نوشت ۳ متعلقه به یکی از دوستان عزیزم که همیشه با نوشته های زیبا و سرشار از احساس نابش در هر خواننده ای انگیزه ای جدید ایجاد می کنه. نوشته های این عزیز علاوه بر نکات تکنیکی عالی از یک احساس زیبا برخورداره که با خوندن اونها پی به یک صداقت آشکار و لطیف می برید. این احساس شما رو تا پایان مطالب همراهی می کنه و پس از اون لحظه ای رو برای شما رقم میزنه که من از اون به عنوان بعد چهارم یاد می کنم.

من در اینجا نام این دوست رو ذکر نمی کنم. چرا که مطمئنا برای همه شما بسیار آشناست. برای دیدن وبلاگ ایشون و آشنایی بیشتر با نوشته هاشون می تونید به لینک زیر مراجعه کنید.

لینک وبلاگ نویسنده (حتما بخونید)

۱)

بی تو چگونه اسير دست غروب می شوم ...

تو مرا به پاکی گلهای مريم سوگند داده بودی
 
                                               که بمانم
 
اما به وقت رفتنت
 
               نيانديشيدی که بی تو
 
                                    چگونه اسير دست غروب می شوم
 
اگر بعد از تو همه از من گذشتند
 
                                    مجالی نمیخواهم
 
                                               که می توان رد پاها را ندید
 
اگر تلاشم را
 
امواج هم به سخره می گیرند
 
                    خیالی نیست
 
که هر روز می شمارم
 
                         بخش های انتظار را
 
                                             تا تو برگردی
 
بعد از تو باران است٬ بی رنگین کمان
 
و کابوس هایم خواب دست های تو را می بینند
 
                                             تا تمام شوند
 
لبهایم
 
       که روزگاری محراب بوسه تو بود
 
گاهی می خندد تا ترک کهنه یک دیوار نباشد
 
و دستهایم ...
 
دستهایم گم شده اند !
 
میخواستم به روی زانوانم بگذارم
 
                            تا بلند شوم
 
                                    و به استقبالت بیایم
 
من هنوز هم منتظر یک آغازم
 
عطر آرزوهای باران خورده ام را
 
سنگ فرش راهت می کنم
 
به تبسمی هم قانعم
 
 
از آدمکهای غریبه که خسته شدی
 
دوباره به آسمان ديده ام پر ميکشی؟ 
 
 
 
۲)
 
رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی
 
رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی
گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی
رفت و نگاهی ام نکرد به این مسافر غریب
که بعد اون چی می کشه از این همه درد و فریب
رفت و نگاهمو ندید که غرق بارون و غمه
از این همه درد و فریب هر چی بگم بازم کمه
رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم
با یک بغل شعرو غزل که گم شده تو زندگیم
رفت و کتاب عشقمون زیر غبار روزگار
از یاد اون رفت و حالا منم اسیرو بیقرار
رفت و کبوترای عشق واسش بهونه می گیرن
گلای باغ زندگیم از غم هجرش می میرن
رفت و نگفت که کی می یاد؛ نگفت به یادم می مونه
اما دل ساده من باز اونو عاشق می دونه
 
 
پ.ن۱) دوست عزیزم ر.ن دو مطلب جدا در مورد عکس اول نوشته بود. من با اجازه ایشون هر دو مطلب رو اینجا درج کردم البته با دو دیدگاه مختلف. دیدگاه اول از نظر یک دختر و دیدگاه دوم از دید یک مرد. دو دیدگاه در مورد یک موضوع واحد که در هر دو نوشته به چشم می خوره. با درج این دو دیدگاه و تقابل اونها در کنار هم می شه به نتایج جالب و یه برداشت آزاد از موضوع رسید. این دو دیدگاه رو به عنوان درد دل دو طرف یک اتفاق در نظر بگیرید و برداشت خودتون رو درج کنید.
 
پ.ن۲) همیشه ما آدما وقتی اتفاقی از این دست برامون پیش میاد از دیدگاه خودمون طرف مقابل رو مقصر و خودمون رو بی گناه می دونیم. وقتی یک جدایی حالا از هر نوعش به وجود میاد هر کدوم از افراد به نوعی درگیر کشمکش های درونی و احساسی خود می شن که بروز این کشمکش ها ممکنه بسته به نوع احساسات آدمها متفاوت باشه. مهم اینه که این کشمکش و واگویه های احساسی به وجود میان.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 13:28  توسط هیرا  | 

 

با تو می گویم ای ماه

اگر سبزه در زهدان زمین خشکیده ست

اگر ترانه روییدن بر لبان برگ ماسیده ست

اگر شبان قطبی را بامدادی نیست

یک روز چکاوکی می آید

تا سر سبزی بهار را تخم بگذارد

آن روز مادر زمین جوان می شود

چونان عروسی

به انتظار زایش نخستین

با نطفه ای از باران و بابونه

شعر از علیرضا نیرآبادی / برگرفته از وبلاگ ایلیا

پ.ن: چند وقتی به هر کجا که سر می زدم و با هر کدوم از دوستان که صحبت می کردم. حرف حرف دوری و جدایی و غم بود. این مسئله مثل یه غبار خاکستر روی هممون نشسته بود. تو این یکی دو روزه یه سفر خیلی کوتاه رفتم. که دلیل اصلی اون سفر عزیز از دست رفته ام بود. پیش دوست نازنینی که چند سال پیش ترکمون کرده بود رفتم و تمام عقده ها و ناگفته های این مدت رو پیشش خالی کردم. الان احساس سبکی می کنم و احساس می کنم دوباره می تونم بپرم و پرواز جدیدی رو تجربه کنم. البته مصاحبت با دوستان نازنین قدیمی که دل کندن ازشون یکی از سخت ترین کارهای این دنیا برای منه هم بی تاثیر نبود. وقتی هم صحبت ایلیای نازنین می شی و طراوت قلبش رو احساس می کنی ناخودآگاه انرژی می گیری. وقتی با مجید. محمدرضا. احسان. محمد و علی گرم صحبت می شی دیگه زمان برات معنی نداره و احساس می کنی وارد بعد چهارم این دنیا شدی.

به قول ایلیا: یک روز چکاوکی می آید

تا سرسبزی بهار را تخم بگذارد...

پ.ن: آخرین پست ایلیا رو اینجا بخونید. به همه دوستان که علاقمند به ادبیات و شعر های ناب هستند پیشنهاد می کنم سری به این وبلاگ بزنند. مطمئن باشید دست خالی بر نمی گردید.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:19  توسط هیرا  | 

 

سفرت را با اشک وداع گفتم

پیاله ای از خون دل

                   بدرقه راهت کردم

وقتی تو رفتی

آسمان چقدر خاکستری بود

غباری از خاکستر بر آینه هامان نشست

اکنون آینه هامان در دل دیوارها به خواب رفته اند

زیر ملافه ای از خاکستر

                        کابوس می بینند

حالا گونه هایم رطوبت اشک هایشان را می چشد

آسمانها

         پر خاکستری

                      و اشکهایمان بدرقه راه ...

پ.ن: مهدی عزیز: باید رفت و مهم نیس که چرا می ریم. مهم اینه که چه طور می ریم. پنج سال پیش یکی دیگه از نازنینا رفت. و اون روز تو کنارم بودی. یادته؟ اما الان که کسی از پیش تو رفته من کنارت نیستم. شاید تو نتونی درک کنی که چه قدر سخته. هم عزیزی رو از دست بدی و هم نتونی کنار عزیز دیگرت باشی. یه دنیا حرف تو دلم مونده که فقط تنها کلمه هایی که پیدا می کنم دونه های اشکیه که روی گونه هام می چکن.

دریای عزیز: می دونم که تو بهتر از هر کسی می فهمی که از دست دادن یعنی چی؟ می دونم که روح بزرگ تو اونقدر رقیق و پاک که ما نمی تونیم درکش کنیم. دریای عزیز فقط تویی که بوی نادیای مهربون رو تو وجودت داری. هر چند جسمت کوچیک به نظر می رسه ولی تنها تو تکیه گاه یه پدر تنهایی. از دریای روحت همه ما رو سیراب کن و از همه مهمتر مهدی نازنین رو.

وقتی کسی همیشه می خنده و همه رو شاد می کنه کسی فکر نمی کنه که توی دل خودش یه عالمه غم نشسته. مهدی ما همیشه تو رو شاد دیدیم و حالا که نمی خندی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:6  توسط هیرا  |