پست های عکس نوشت با کمک و همیاری شما دوستان به شماره سوم خود رسید. لازمه برای دوستانی که چگونگی شکل گرفتن این پست ها رو نمی دونن توضیح بدم که در این پست ها هر کسی در مورد عکس ها چه از نظر تکنیکی و چه از لحاظ احساسی نظرش رو می نویسه. این نظر ممکنه نقد تکنیکی عکس باشه و یا بیان احساس درونی پس از دیدن عکس. همینجا دوباره از تمام دوستان عزیزم که مایل به همکاری هستند دعوت می کنم تا منو در این راه کمک کنند.
عکس نوشت ۳ متعلقه به یکی از دوستان عزیزم که همیشه با نوشته های زیبا و سرشار از احساس نابش در هر خواننده ای انگیزه ای جدید ایجاد می کنه. نوشته های این عزیز علاوه بر نکات تکنیکی عالی از یک احساس زیبا برخورداره که با خوندن اونها پی به یک صداقت آشکار و لطیف می برید. این احساس شما رو تا پایان مطالب همراهی می کنه و پس از اون لحظه ای رو برای شما رقم میزنه که من از اون به عنوان بعد چهارم یاد می کنم.
من در اینجا نام این دوست رو ذکر نمی کنم. چرا که مطمئنا برای همه شما بسیار آشناست. برای دیدن وبلاگ ایشون و آشنایی بیشتر با نوشته هاشون می تونید به لینک زیر مراجعه کنید.
لینک وبلاگ نویسنده (حتما بخونید)
۱)
بی تو چگونه اسير دست غروب می شوم ...
تو مرا به پاکی گلهای مريم سوگند داده بودی
که بمانم
اما به وقت رفتنت
نيانديشيدی که بی تو
چگونه اسير دست غروب می شوم
اگر بعد از تو همه از من گذشتند
مجالی نمیخواهم
که می توان رد پاها را ندید
اگر تلاشم را
امواج هم به سخره می گیرند
خیالی نیست
که هر روز می شمارم
بخش های انتظار را
تا تو برگردی
بعد از تو باران است٬ بی رنگین کمان
و کابوس هایم خواب دست های تو را می بینند
تا تمام شوند
لبهایم
که روزگاری محراب بوسه تو بود
گاهی می خندد تا ترک کهنه یک دیوار نباشد
و دستهایم ...
دستهایم گم شده اند !
میخواستم به روی زانوانم بگذارم
تا بلند شوم
و به استقبالت بیایم
من هنوز هم منتظر یک آغازم
عطر آرزوهای باران خورده ام را
سنگ فرش راهت می کنم
به تبسمی هم قانعم
از آدمکهای غریبه که خسته شدی
دوباره به آسمان ديده ام پر ميکشی؟
۲)
رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی
رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی
گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی
رفت و نگاهی ام نکرد به این مسافر غریب
که بعد اون چی می کشه از این همه درد و فریب
رفت و نگاهمو ندید که غرق بارون و غمه
از این همه درد و فریب هر چی بگم بازم کمه
رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم
با یک بغل شعرو غزل که گم شده تو زندگیم
رفت و کتاب عشقمون زیر غبار روزگار
از یاد اون رفت و حالا منم اسیرو بیقرار
رفت و کبوترای عشق واسش بهونه می گیرن
گلای باغ زندگیم از غم هجرش می میرن
رفت و نگفت که کی می یاد؛ نگفت به یادم می مونه
اما دل ساده من باز اونو عاشق می دونه
پ.ن۱) دوست عزیزم ر.ن دو مطلب جدا در مورد عکس اول نوشته بود. من با اجازه ایشون هر دو مطلب رو اینجا درج کردم البته با دو دیدگاه مختلف. دیدگاه اول از نظر یک دختر و دیدگاه دوم از دید یک مرد. دو دیدگاه در مورد یک موضوع واحد که در هر دو نوشته به چشم می خوره. با درج این دو دیدگاه و تقابل اونها در کنار هم می شه به نتایج جالب و یه برداشت آزاد از موضوع رسید. این دو دیدگاه رو به عنوان درد دل دو طرف یک اتفاق در نظر بگیرید و برداشت خودتون رو درج کنید.
پ.ن۲) همیشه ما آدما وقتی اتفاقی از این دست برامون پیش میاد از دیدگاه خودمون طرف مقابل رو مقصر و خودمون رو بی گناه می دونیم. وقتی یک جدایی حالا از هر نوعش به وجود میاد هر کدوم از افراد به نوعی درگیر کشمکش های درونی و احساسی خود می شن که بروز این کشمکش ها ممکنه بسته به نوع احساسات آدمها متفاوت باشه. مهم اینه که این کشمکش و واگویه های احساسی به وجود میان.